دلنوازان

تقدیر
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٩
 
خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

 

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 

و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم

 

"دکتر علی شریعتی"
 

comment نظرات ()
چه اسان از دلت یادم ربودند
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩

من شاعر نیستم ولی هر از گاهی شعر میگم.این اولین شعری بود که سرودم

                   چه آسان از دلت یادم ربودند

اگر روزی  مرا در دام دیدی         اسیر لحظه ی خودکام دیدی

اگر روزی صدایم باد را کوفت       تمام یادها در هم بر آشفت

اگر روزی نگاهم گشت مجهول    نگاهم در نگاهت گشت معلول

مرا آنروز از یاد تو بردند               دلم را پیش چشمانت ربودند

مرا آنروز در غربت سرودند          میان لحظه های غم فروختند

تو را از پیش چشمانم زدودند       چه آسان از دلت یادم ربودند

اما حالا تو را من می سرایم           تو که با درد می مانی برایم

برو شادی بکن با یارت ای یار      که ما این شکستنهاست انبار

                                                                                       meraj.drakhshan


comment نظرات ()
عشق من :استقلال
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩


comment نظرات ()
غم
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

خواب ناز بودم شبی.... دیدیم کسی در میزند.... در را گشودم روی او ...دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا...از غم بیاموزید وفا..غم با آن همه بیگانگی..... هر شب به من سر می زند


comment نظرات ()
رفتی
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

به روی گونه تابیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 تمام هستی ام نیلوفری بود

 تو هستی مرا چیدی و رفتی


comment نظرات ()
عشق
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

عشق یعنی خون دل یعنی جفا 

عشق یعنی درد و دل یعنی صفا

               عشق یعنی یک شهاب و یک سراب

               عشق یعنی یک سلام و یک جواب

                               عشق یعنی یک نگاه و یک نیاز

                               عشق یعنی عالمی راز و نیاز


comment نظرات ()
اقسام آدمیان
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

                           آدمیان چهار دسته اند

١)آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 

٢) آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

 

٣)آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

 

۴)آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.

شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


comment نظرات ()
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا
نویسنده : معراج درخشان - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٩

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

مبادا،

    این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی  خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد
 
abzarak.com